تبليغاتX
هر چی بخواهی گیرت می آد
هر چی بخواهی بهم بگید تا براتون بزارم(ایمیل یا نظرات)
 

الهی

اين هم عكس هاي كه بچه ها در خواست داده بودند.!

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه بیست و هشتم دی 1386  |
 مارمولک....
 

اين يک داستان واقعي است که در ژاپن اتفاق افتاده است.

 

شخصي ديوار خانه اش را براي نوسازي خراب مي کرد.خانه هاي ژاپني

داراي فضايي خالي بين ديوارهاي چوبي هستند. اين شخص در حين

خراب کردن ديوار در بين ان مارمولکي را ديد که ميخي از بيرون به پايش

کوفته شده است.

دلش سوخت و يک لحظه کنجکاو شد .وقتي ميخ را بررسي کرد تعجب

کرد اين ميخ ده سال پيش هنگام ساختن خانه کوبيده شده بود!!!

چه اتفاقي افتاده؟

مارمولک ده سال در چنين موقعيتي زنده مونده !!!در يک قسمت تاريک

بدون حرکت.

چنين چيزي امکان ندارد و غير قابل تصور است.

متحير از اين مساله کارش را تعطيل و مارمولک را مشاهده کرد.

تو اين مدت چکار مي کرده؟چگونه و چي مي خورده؟

همانطور که به مارمولک نگاه مي کرد يکدفعه مارمولکي ديگر با غذايي در

دهانش ظاهر شد .!!!

مرد شديدا منقلب شد.

ده سال مراقبت. چه عشقي ! چه عشق قشنگي

!!!

 

اگر موجود به اين کوچکي بتواند عشق به اين بزرگي داشته باشد پس

تصور کنيد ما تا چه حدي ميتوانيم عاشق شويم اگر سعي کنيم.

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه بیست و هشتم دی 1386  |
 غیر از خدا هیچکس نبود .......
يکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود

يکي بود يکي نبود
يک مرد بود که تنها بود

يک زن بود که او هم تنها بود

زن به آب رودخانه نگاه مي کرد و غمگين بود

مرد به آسمان نگاه مي کرد و غمگين بود

خدا غم آنها رو ميديد و غمگين بود

خدا گفت
:
شما را دوست دارم

پس همديگر را دوست بداريد

و با هم مهربان باشيد

مرد سرش را پايين آورد

مرد به آب رودخانه نگاه کرد و در آب زن را ديد

زن به آب رودخانه نگاه ميکرد، مرد را ديد

خدا به آنها مهرباني بخشيد و آنها خوشحال شدند

خدا خوشحال شد و از آسمان باران باريد

مرد دستهايش را بالاي سر زن گفت تا خيس نشود

زن خنديد

خدا به مرد گفت
:
به دستهاي تو قدرت ميدهم تا خانه اي بسازي

و هر دو در آن زندگي کنيد

مرد زير باران خيس شده بود

زن دستهايش را بالاي سر مرد گرفت مرد خنديد

خدا به زن گفت
:
به دستهاي تو همه زيبائيها را مي بخشم

تا خانه اي که او مي سازد، زيبا کني

مرد خانه اي ساخت و زن خانه را گرم کرد، آنها خوشحال بودند

آنها خوشحال بودند

خدا خوشحال بود

يک روز، زن پرنده اي را ديد که به جوجه هايش

غذا مي داد. دستهايش را به سوي آسمان

بلند کرد تا پرنده ميان دستهايش بنشيند

اما پرنده نيامد،،،پرواز کرد و رفت

و دستهاي زن رو به آسمان ماند. مرد او را ديد

کنارش نشست و دستهايش را به سوي آسمان بلند کرد

خدا دستهاي آنها را ديد که از مهرباني لبريز بود

فرشته ها در گوش هم پچ پچي کردند و خنديدند

خدا خنديد و زمين سبز شد

خدا گفت
:
از بهشت شاخه اي گل به شما خواهم داد

فرشته ها شاخه ي گلي به دست مرد دادند

مرد گل را به دست زن داد

و زن آن را در خاک کاشت

خاک خوشبو شد

پس از آن کودکي متولد شد که گريه ميکرد

زن اشکهاي کودک را مي ديد و غمگين بود

فرشته ها به او آموختند که چگونه

طفل را در آغوش بگيرد و از شيره ي جانش به او بنوشاند

مرد زن را ديد که مي خندد، کودکش را ديد که شير مي نوشد

به زمين نشست و پيشاني بر خاک گذاشت

خدا شوق مرد را ديد و خنديد

وقتي خدا خنديد

پرنده بازگشت و بر شانه مرد نشست

خدا گفت
:
با کودک خود مهربان باشيد تا مهرباني را بياموزد

راست بگوييد تا راستگو باشد

گل و آسمان و رود را به او نشان دهيد تا هميشه به ياد من باشد

روزهاي آفتابي و باراني از پي هم گذشت

زمين پر شد از گلهاي رنگارنگ ولابلاي گلها

پر شد از بچه هايي که شاد دنبال هم ميدويدند

خدا همه چيز و همه جا را مي ديد

مي ديد که زير باران مردي دستهايش را بالاي سر

زني گرفته است، تا خيس نشود

زني را ديد که در گوشه اي از خاک

با هزاران اميد شاخه گلي مي کارد

دستهاي بسياري را ديد که به سوي آسمان بلند شده اند

و پرنده هاي که
.......
خدا خوشحال بود

چون ديگر

غير از او هيچ کس تنها نبود

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه بیست و هشتم دی 1386  |
 
متشكرم

براي همه وقت هايي كه مرا به خنده واداشتي.

براي همه وقت هايي كه به حرف هايم گوش دادي.

براي همه وقت هايي كه به من جرات و شهامت دادي.

براي همه وقت هايي كه مرا در آغوش گرفتي.

براي همه وقت هايي كه با من شريك شدي.

براي همه وقت هايي كه با من به گردش آمدي.

براي همه وقت هايي كه خواستي در كنارم باشي.

براي همه وقت هايي كه به من اعتماد كردي.

براي همه وقت هايي كه مرا تحسين كردي.

براي همه وقت هايي كه باعث راحتي و آسايش من بودي.

براي همه وقت هايي كه گفتي "دوستت دارم"

براي همه وقت هايي كه در فكر من بودي.

براي همه وقت هايي كه برايم شادي آوردي.

براي همه وقت هايي كه به تو احتياج داشتم و تو با من بودي.

براي همه وقت هايي كه دلتنگم بودي.

براي همه وقت هايي كه به من دلداري دادي.

براي همه وقت هايي كه در چشمانم نگريستي و صداي قلبم را شنيدي.




به خاطر همه ي اين ها هيچ وقت فراموش نكن كه :

لبخند من به تو يعني " عاشقانه دوستت مي دارم "

آغوش من هميشه براي تو باز است.

هميشه براي گوش دادن به حرفهايت آمادگي دارم.

هميشه پشتيبانت هستم.

من مثل كتابي گشوده برايت خواهم بود.

فقط كافي است چيزي از من بخواهي ,
بلافاصله از آن تو خواهد شد.

مي خواهم اوقاتم را در كنار تو باشم.

من كاملا به تو اطمينان دارم و تو امين من هستي.

در دنيا تو از هركسي برايم مهم تر هستي.

هميشه دوستت دارم چه به زبان بياورم چه نياورم.

همين الان در فكر تو هستم.

تو هميشه براي من شادي مي آوري به خصوص وقتي كه لبخند بر لب داري.

من هميشه براي تو اينجا هستم و دلم براي تو تنگ است.

هر وقت كه احتياج به درد دل داشتي روي من حساب كن.

من هنوز در چشمانت گم شده هستم.

تو در تمام ضربان هاي قلبم حضور داري.
|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه بیست و هشتم دی 1386  |
 روایتی زیبا؟!
 

از امام صادق علیه السلام روایت شده که فرمودند:

وقتی که این آیه بر پیامبر نازل شد:" والذین اذا فعلوا فاحشة او ظلموا انفسهم ذکروا الله فاستغفروا لذنوبهم ومن یغفر الذنوب الا الله ولم یصروا علی ما فعلوا وهم یعلمون

                                                                               (135/آل عمران) (1)

ابلیس(پدر شیطانها) سخت ناراحت گردید. بالای کوهی در مکه به نام "ثور" رفت و آژیر خطرش بلند شد و همه یارانش را به تشکیل انجمن خود دعوت نمود. همه ی بچه شیطانها جمع شدند. ابلیس، نزول آیات فوق را به اطلاع آنان رساند و اظهار نگرانی کرد واز آنها کمک خواست.

یکی از یاران او گفت:

من با دعوت نمودن انسانها از این این گناه به آن گناه، اثر این آیه را خنثی می کنم.
ابلیس سخن او را نپذیرفت. دیگری پیشنهادی شبیه به اولی کرد ولی باز مورد پذیرش ابلیس قرار نگرفت.

تا اینکه از میان شیطانها، شیطان کهنه کاری به نام "وسواس خناس" گفت:

پیشنهاد من این است که فرزندان آدم را با وعده ها و ارزوهای طولانی آلوده به گناه می کنم و می گویم که الان برای توبه کردن زود است و فرصت توبه بسیار است) وقتی که مرتکب گناه شدند خدا را فراموش کرده و بازگشت به سوی خدا (=توبه) از خاطر آنان محو می گردد.(

ابلیس گفت:

مرحبا! راه همین است. سپس این ماموریت را تا پایان دنیا به او سپرد.

----------------------------------

 

پی نوشت ها:

1-   آل عمران/135،(و آنها که وقتی مرتکب عمل زشتی شوند یا به خود ستم کنند به یاد خدا می افتندو برای گناهان خود طلب امرزش می کنند- و کیست جز خدا که گناهان را ببخشد؟- وبر گناه اسرار نمی ورزند با اینکه می دانند.

                                                            وسائل الشیعه11/353، باب 85، ج7.

منبع:

محمدی، محمد حسین، هزار و یک حکایت قرآنی، صص741-740.

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه بیست و هشتم دی 1386  |
 بدون شرح؟!
عشق  یعنی  چه؟ 

عشق یعنی  همیشه فکرش باشی 

عشق یعنی  راهی بی انتها  

 عشق یعنی  بی راهه بی نشونه

 عشق یعنی  مرگ  در زندگی 

 عشق یعنی   گریه برای دلت

و عشق و عشق  و عشق  یعنی بزرگترین گناه زندگی

 

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه بیست و هشتم دی 1386  |
 شما چی فکر می کنید ؟
پیرمرد گفت:زندگي كن

گفتم زندگي را معنا كن !

گفت: زندگي مانند ماهي در دستان توست مواظب باش ليز نخورد ...

زندگي شعاع ديد توست

سعي كن دور تر را ببيني...

زندگي عشق است

عاشق شو...

زندگي آغاز است

درست آغاز كن...

زندگي فرياد است

بلند تر داد بزن...

زندگي پايان است

درست تمام كن...  
|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه بیست و هشتم دی 1386  |
 عشق؟
شاگردی از استادش پرسيد: عشق چست؟ استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچينی! شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسيد: چه آوردی؟ و شاگرد با حسرت جواب داد: هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه های پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهای گندم زار رفتم . استاد گفت: عشق يعنی همين! شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست؟ استاد به سخن آمد که : به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی! شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت . استاد پرسيد که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولين درخت بلندی را که ديدم، انتخاب کردم. ترسيدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم. همين!!
|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه بیست و هشتم دی 1386  |
 هشت موضوع شگفت انگيز از زندگي آلبرت آينِشتاين

آلبرت انيشتن، كه شما هيچ گاه آنان را نمي دانستيد. بله،همگي ما مي دانيم كه انيشتن اين فرمول[e=mc2] را كشف كرد. اما واقعيت آن است كه چيز هاي كمي در مورد زندگي خصوصي اش مي دانيم،خودتان را بااين هشت مورد،شگفت زده كنيد!


موضوع شگفت انگيز از زندگي

 

1-او با سر بزرگ متولد شد

 

وقتي انيشتن به دنيا آمد او خيلي چاق بود و سرش خيلي بزرگ تا آنجايي كه مادر وي تصور مي كرد، فرزندش ناقص است،اما او بعد از چند ماه سر و بدن او به اندازه هاي طبيعي بازگشت.

2-حافظه اش به خوبي آنچه تصور مي شود، نبود

 

مطمئنا انيشتن مي توانسته كتابهاي مملو از فرمول و قوانين را حفظ كند،اما براي به ياد آوري چيز هاي معمولي واقعا حافظه ضعيفي داشته  است. او يكي از بدترين اشخاص در به ياد آوردن سالروز تولد عزيزان بود و عذر و بهانه اش براي اين فراموشكاري، مختص دانستن آن [تولد ]براي بچه هاي كوچك بود.

 

 3-او ازداستانهاي علمي-تخيلي متنفر بود

 

انيشتن از داستانهاي تخيلي بيزار بود. زيرا كه احساس مي كرد ،آنها باعث تغيير درك عامه مردم ازعلم مي شوند و در عوض به آنها توهم باطلي از چيز هايي كه حقيقتا نمي توانند اتفاق بيفتند ميدهد.
به بيان او "من هرگزدر مورد آينده فكر نمي كنم،زيراكه آن به زودي مي آيد. به اين دليل او احساس مي كرد كساني كه بطور مثال بشقاب پرنده ها را مي بينّند بايد تجربه هايشان را براي خود نگه دارند.

4-او در آزمون ورودي دانشگاه اش رد شد

 

درسال 1895 در سن 17 سالگي،انيشتن كه قطعا يكي از بزرگترين نوابغي است،كه تا كنون متولد شده،در آزمون ورودي دانشگاه فدرال پلي تكنيك سوييس رد شد.

در واقع او بخش علوم ورياضيات را پشت سر گذاشت ولي در بخش هاي باقيمانده، مثل تاريخ و جغرافي رد شد.وقتي كه بعدها از او در اين رابطه سوال شد؛او گفت:آنها بي نهايت كسل كننده بودند، و او تمايلي براي پاسخ دادن به اين سوالات را در خود آحساس نمي كرد.

 

5 -انيشتن علاقه اي به پوشيدن جوراب نداشت

 

انيشتن در سنين جواني يافته بود كه شصت پا باعث ايجاد سوراخ در جوراب مي شود.سپس تصميم گرفت كه ديگر جوراب به پا نكند و اين عادت تا زمان مرگش ادامه داشت.
علاوه بر اين او هرگز براي خوشايند و عدم خوشايند ديگران لباس نمي پوشيد، او عقيده داشت يا مردم اورا مي شناسند و يا نمي شناسند.پس اين مورد قبول واقع شدن[آن هم از روي پوشش] چه اهميتي ميتواند داشته باشد؟

 

 

6-او فقط يكبار رانندگي كرد

 

انيشتن براي رفتن به سخنراني ها و تدريس در دانشگاه، از راننده مورد اطمينان اش كمك مي گرفت. راننده وي نه تنها ماشين اورا هدايت مي كرد، بلكه هميشه در طول سخنراني ها در ميان،شنوندگان حضور داشت.
انيشتن، سخنراني مخصوص به خود را انجام مي داد و بيشتر اوقات راننده اش، بطور دقيقي آنها را حفظ مي كرد.
يك روز انيشتن در حالي كه در راه دانشگاه بود، باصداي بلند در ماشين پرسيد:چه كسي احساس خستگي مي كند؟
راننده اش پيشنهاد داد كه آنها جايشان را عوض كنند و او جاي انيشتن سخنراني كند،سپس انيشتن بعنوان راننده او را به خانه بازگرداند.
عدم شباهت آنها مسئله خاصي نبود.انيشتن تنها در يك دانشگاه استاد بود، و در دانشگاهي كه وقتي براي سخنراني داشت، كسي او را نمي شناخت و طبعا نمي توانست او را از راننده اصلي تمييز دهد.
او قبول كرد، اماكمي ترديد در مورد اينكه اگر پس از سخنراني سوالات سختي از راننده اش پرسيده شود، او چه پاسخي خواهد داد، در درونش داشت.
به هر حال سخنراني به نحوي عالي انجام شد، ولي تصور انيشتن درست از آب در آمد.دانشجويان در پايان سخنراني انيتشن جعلي شروع به مطرح كردن سوالات خود كردند.
در اين حين راننده باهوش گفت "سوالات بقدري ساده هستند كه حتي راننده من نيز مي تواند به آنها پاسخ گويد"سپس انيشتن از ميان حضار برخواست وبه راحتي به سوالات پاسخ داد،به حدي كه باعث شگفتي حضار شد.

7-الهام گر او يك قطب نما بود

 

انيشتن در سنين نوجواني يك قطب نمابه عنوان هديه تولد از پدرش دريافت كرده بود.
وقتي كه او طرز كار قطب نما را مشاهده مي نمود، سعي مي كرد طرز كار آن را درك كند. او بعد از انجام اين كار بسيار شگفت زده شد.بنابر اين تصميم گرفت علت نيروهاي مختلف در طبيعت را درك كند.

 

8-راز نهفته در نبوغ او

 

بعد از مرگ انيشتن در 1955 مغز او توسط توماس تولتز هاروي براي تحقيقات برداشته شد.
اما اينكار بصورت غير قانوني انجام شد.بعدها پسر انيشتن به او اجازه تحقيقات در مورد هوش فوق العاده پدرش را داد.
هاروي تكه هايي از مغز انيشتن را براي دانشمندان مختلف در سراسر جهان فرستاد. از اين مطالعات دريافت مي شود كه مغز انيشتن در مقايسه با ميانگين متوسط انسانها،مقدار بسيار زيادي سلولهاي گليال كه مسئول ساخت اطلاعات هستند داشته است.همچنين مغز انيشتن مقدار كمي چين خوردگي حقيقي موسوم به شيار سيلويوس داشته، كه اين مسئله امكان ارتباط آسان تر سلولهاي عصبي را بايكديگر فراهم مي سازد.

علاوه بر اينها مغز او داراي تراكم و چگالي زيادي بوده است و همينطور قطعه آهيانه پاييني داراي توانايي همكاري بيشتر با بخش تجزيه و تحليل رياضيات است.

 

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه بیست و هشتم دی 1386  |
 عاشق
 

عاشق                           عاشق تر

نبود در تار و پودش           ديدي گفت عاشقه عاشق

@@@@@@@@   نبودش  @@@@@@@@@@

امشب همه جا حرف  از آسمون و مهتابه  ،  تموم خونه ديدار اين خونه

فقط  خوابه ، تو كه رفتي هواي  خونه تب داره  ،  داره  از درو ديوارش غم

عشق تو مي باره ، دارم مي ميرم از بس غصه خوردم ،  بيا بر گرد تا ازعشقت

نمردم، همون كه فكر نمي كردي نمونده پيشت، ديدي رفت ودل ما رو سوزوندش

حيات خونه دل مي گه درخت ها همه خاموشن، به جاي كفتر و  گنجشك  كلاغاي

سياه پوشن ،  چراغ  خونه  خوابيده  توي  دنياي خاموشي  ،   ديگه  ساعت رو

طاقچه شده كارش فراموشي  ،  شده كارش فراموشي  ،  ديگه  بارون  نمي

باره  اگر چه  ابر سياه  ،  تو كه  نيستي  توي  اين خونه ،   ديگه  آشفته

بازاريست  ،  تموم  گل ها  خشكيدن مثل خار بيابون ها ،  ديگه  از

رنگ  و رو رفته ، كوچه و خيابون ها ،،، من گفتم و يارم گفت

گفتيم و سفر كرديم،از دشت شقايق ها،با عشق گذركرديم

گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداري، عشقو

به فراموشي ،چند روزه تو مي سپاري

گفتم كه تو مي دوني،سرخاك

تو مي ميرم ، ولي

تا لحظه مردن

نمي گيرم

دل از

تو

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه بیست و هشتم دی 1386  |
 پندهای بزرگان

كسي كه زبانش را حفظ كند خدا عيب او را مي پوشاند. (امام علي «ع»)

كلمات حباب آبند و اعمال قطره طلا (ضرب المثل شرقي)

كار ريشه هاي تلخ و ميوه شيرين دارد. (ضرب المثل آلماني)

نگارش انديشه ها، سرمايه آينده است. (ضرب المثل اسپانيائي)

قيمت و ارزش هر كس به اندازه كاري است كه به خوبي مي تواند انجام دهد. (امام علي «ع»)

به همه عشق بورز، به تعداد كمي اعتماد كن، و به هيچكس بدي نكن. (شكسپير)

چنان باش كه بتواني به هر كس بگوئي مثل من رفتار كن. (كانت)

بهترين يار و پشتيبان هر كس بازوان تواناي اوست.

براي پيشرفت و پيروزي سه چيز لازم است اول پشتكار دوم پشتكار، سوم پشتكار. (لردآديبوري)

كسي كه به جلوي رويش نگاه نمي كند عقب مي ماند. (مثل اسپانيولي)

بالاترين ارزش براي انسان اينست كه راهي به شناخت خويش پيدا كند. (امام علي «ع»)

كسي كه فقط به كمك چشم ديگران مي بيند گول مي خورد. (مثل فرانسوي)

همه كساني كه با تو مي خندند دوستان تو نيستند. (مثل آلماني)

ميراثي گران بهاتر از راستي و درستي نيست. (شكسپير)

اشخاصي را كه از فرصت هاي مناسب زندگي خود كمال استفاده را مي برند خود ساخته مي گويند. (توتل)

ثروت و افتخاري كه از راه نامشروع به دست آمده مانند ابري زودگذر است. (كنفوسيوس)

خوش بين باشيد اما خوش بين دير باور. (ساموئل اسمايلز)

كسي كه از مرگ مي ترسد از زندگي لذت نتواند برد. (اسپانيولي)

زينت انسان در سه چيز است ؛ علم، محبت، آزادي. (افلاطون)

ترقي مولود فعاليت دائمي است زيرا استراحت چيزي به جز انحطاط در بر ندارد.

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه بیست و هشتم دی 1386  |
 السلام علیک یا ابا عبدا..(ع)
السلام علیک یا ابا عبدا..(ع)، و علی الارواح التی حلت بفنائک ، علیک منی سلام ا.. ابدا ، مابقیت و بقی اللیل و النهار ، ولا جعله ا.. الاخرالعهد منی لزیارتکم ، السلام علی الحسین (ع) و علی علی بن الحسین(ع) و علی اولادالحسین(ع) و علی اصحاب الحسین(ع)

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه بیست و هشتم دی 1386  |
 
 
بالا