به سرزمین عشقهای ممنوعه که پا بگذاری همین است
نه خوش آمدی ...
نه بدرقه ای ..
خواهی بمان.خواهی برو
زنجیر به پای خودم میبندم وباز میکنم
تصویر میشوم وگنگ میشوم
چیزی برای چشمهایم نمانده
تورا دوست دارم وبرای این
از اهالی تاریکی چه مذمتها که نخواهم شنید
کاش دیوانگی هایم زنده به گور ذره ای درک بود
به واقعه خودسوزی اعتقاداتم فکر میکنم
دارم وندارمت
داري ونداريم
با تو همسفر شدن...
عبور از توقفهای ممنوع
میشود که در نیمه نمانیم
با همت دستهایی که باورت را در دلم بکارد
دستهایی که من را به مهمانی رویاهایش خواند
خستگی های احساسم را بپذیر
وگل باورت را در باغچه ذهنم همیشگی کن
|
+| نوشته شده توسط
shiro در پنجشنبه نهم خرداد 1387
|