تبليغاتX
هر چی بخواهی گیرت می یاد
در این وبلاگ هر چی که لازم داری گیرت می یاد به شرطی که در قسمت نظرات بهم بگی یا بهم ایمیل بزنید
 عکس خرداد

 

 

 

 

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط shiro در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387  |
 بدو شرح

هیچ چیز قابل برگشتن نیست


که زمان می گذرد


و زمان واژه ی محدودیت است


همچنان می گذرد....


و نمی آید باز


که بسازیم سلامی به لبی


که بگیریم سحررا ز شبی

 

واگر مرد کبوتر در باد


و اگربغض نشست در فریاد


واگر خاطره ای تنها ماند


واگر حرف غمی بر جا ماند


واگر سقف دلی در هم ریخت



و سکوتی هیجان را آمیخت


و اگرفکر حقیقت پرزد


و گناه هوسی بر سر زد


و اگر دست سخاوت کم شد


و اگر روح لطافت غم شد


یا که تشویش کلامی را برد


یا ندامت به سوالی برخورد


واگر عشق به ویرانه نشست


شیشه ی عمر وفایی بشکست


و اگر لحظه ی باران نرسید


فکر آسودگی جان نرسید


یا که خندیدی به اشکی که چکید


هیچ چیز قابل برگشتن نیست



که زمان میگذرد

 

|+| نوشته شده توسط shiro در پنجشنبه نهم خرداد 1387  |
 
به سرزمین عشقهای ممنوعه که پا بگذاری همین است


نه خوش آمدی ...



نه بدرقه ای ..



خواهی بمان.خواهی برو



زنجیر به پای خودم میبندم وباز میکنم



تصویر میشوم وگنگ میشوم



چیزی برای چشمهایم نمانده



تورا دوست دارم وبرای این



از اهالی تاریکی چه مذمتها که نخواهم شنید



کاش دیوانگی هایم زنده به گور ذره ای درک بود



به واقعه خودسوزی اعتقاداتم فکر میکنم


دارم وندارمت

داري ونداريم


با تو همسفر شدن...


عبور از توقفهای ممنوع



میشود که در نیمه نمانیم



با همت دستهایی که باورت را در دلم بکارد



دستهایی که من را به مهمانی رویاهایش خواند



خستگی های احساسم را بپذیر



وگل باورت را در باغچه ذهنم همیشگی کن
|+| نوشته شده توسط shiro در پنجشنبه نهم خرداد 1387  |
 
دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است

دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند

من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند

انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟

این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج

اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟

دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟

درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟
|+| نوشته شده توسط shiro در پنجشنبه نهم خرداد 1387  |
 
 
بالا